السيد حامد النقوي (مترجم: محبوب القلوب)

608

خلاصهء عبقات الانوار (حديث أنا مدينة العلم) (فارسى)

برخورد بد او را خواهيم ديد . آنها از غذا خوردن خوددارى كردند و من دانستم كه او بر من سخت مىگيرد ، بنابراين وقتى آمد از او كناره گرفتم . گفت : چه كرديد ؟ جريان را به اطّلاعش رساندند . گفت : اى عبدالرّحمان ! من سكوت كردم . دوباره گفت : اى عبدالرّحمان ! باز هم سكوت كردم . گفت : اى غنثر ، تو را سوگند دهم اگر صدايم را مىشنوى ، بيايى . پيش آمدم و گفتم : از ميهمانانت بپرس . گفتند : راست گفت ، برايمان آورد . گفت : پس جز اين نيست كه منتظر من شديد . به خداوند سوگند كه امشب از آن غذا نمىخورم . ديگران گفتند : به خدا سوگند از آن نمىخوريم تا تو بخورى . گفت : مانند امشب ، شرّى نديدم ! واى بر شما ، چه هستيد ! چرا پذيرايى ما را نمىپذيريد ؟ غذايت را بياور . پس غذا را آورد . ابوبكر گفت : قسمى كه بر نخوردن غذا خوردم ، از آن شيطان بود ( ! ) سپس بسم اللَّه گفت و خورد و آنان نيز خوردند . » « 1 » و مسلم در باب « اكرام الضيف و فضل ايثاره » نقل كرده است : « ما را حديث كرد محمّدبن مثنى ، از سالم‌بن نوح عطّار ، از جريرى ، از ابوعثمان ، از عبدالرّحمان بن‌ابوبكر كه گفت : ميهمانانى بر ما وارد شدند ، گفت : پدرم مشغول صحبت با رسول‌خدا از اول آن شب بود ، پس رفت و گفت : اى عبدالرّحمان از ميهمانات فارغ شو . وقتى شب فرا رسيد غذايشان را آورديم ! آنان از خوردن خوددارى كردند . گفتند : منتظر مىمانيم تا صاحب خانه بيايد و با ما غذا بخورد . به آنان گفتم : او مردى آهنين است و اگر شما غذا نخوريد مىترسم كه آزارى از او به من برسد . آنان خوددارى كردند . هنگامى كه آمد ، پيش از هر كارى به آنان گفت : آيا از خوردن فارغ شديد ؟ گفتند : نه به خدا سوگند فارغ نشديم . گفت : مگر به عبدالرّحمان فرمان ندادم ؟

--> ( 1 ) . صحيح بخارى 4 / 364 .